تبليغاتX
باران
این روزهای برفی درونم زنی تازه را آبستن است که برای متولد شدن همچنان به خود میپیچد و من با تمام توانم ایستاده ام تا بالغ تر از قبل به درد بودنش عادت کنم.. انگار پوستم برای زایشی نو متورم شده؛ میدانم با تولدش دنیای دخترانه ام را از دست میدهم ،بیشتر از همه می ترسم این دگردیسی زایشی باشد ناقص و ناکامل؛ مانند مادری هستم که از داشتن جنین اش در ماههای آخر هم شاد است و هم غمگین و در برزخ این جسم جدید تمام عزم اش را جزم کرده تا آن را مادری کند. اینجا برف همچنان همه جا را سفید کرده و من با یک فنجان چای داغ به دنیایی بهتر می اندیشم که در آن برف را با تویی که در آینده می آیی شادمانه قسمت کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط باران | 

بودنم را این روزها مدیون بوی نمناک پاییز غریبی هستم که برای اولین بار بوی کتاب و خواندن و امتحان نمیدهد؛ حتی دیگر زمان بندی خاصی ندارم...بودنم شده است نگرانیهای پوچ و دلشوره های شور... بیست ویک سال پیش را درست بیاد دارم که پاییزبا بوی تند مدرسه وباران از الف تا ی با آن مرد که همیشه داس داشت ،با من بود... من نه با شوق شروع کردم و نه گریه کردم ...ذهنم هنوز در اعماق لی لی بازی کودکانه اش فقط  محومداد و لوازم التحریر نو بود وبس... یادم هست پاک کنهای عجیب و غریب را که بوی عطر میدادند بسیار دوست داشتم... من در بین اینهمه خوشی گم شده بودم... مداد را محکم می گرفتم عادتی که بزرگسالانه به یاد کودکیم با آن کنار آمده ام...اما از دیکته جا می افتادم و بقیه را از روی کتابی که زیر میز یواشکی باز می کردم مینوشتم گاهی هم از روی دست همکلاسی ام... سر کلاس بی اجازه غذا می خوردم و خلاصه  با وجود مداومت مادرم تای را درست می نوشتم...همه کلمات ع دار را مشکل می نوشم ... جنگ که شدت گرفت درس خواندنم با آژیر قرمز و دویدن در پناهگاهها و صدای ضدهوایی جلوی منزل مسکونی امان دیوار صوتی کودکی ام را میشکست  تا اینکه مدرسه ها تعطیل شد و همه روزهایمان در خانه می گذشت.... حالا هم بیاد همه این خاطره ها هنوز هم پاییزیترین لحظاتم پر از حادثه هایی است که نمیدانم در آینده چقدر از بودنشان در زندگیم بجز یک خاطره نصیبم میشود.... اما به بودنشان هرچند همیشگی نباشند صمیمانه خوشحالم و نیاز دارم... من به امید همه اینها تلاش می کنم ،میخندم و بوی نمناک پاییز را هنوز دوست دارم؛و فکر می کنم  آینده هرچند تلخ و تنها باشم اما همچنان تقدیرم را صبورانه هرچه باشد دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت   توسط باران | 

این هفته کارم را از دست داده ام هرچند هنوز چند گزارش مشاوره ام و نیز خورده های همکاری ام با خزانه داری مانده است اما به هیچ وجه نگران نیستم .......نمیدانم چرا این روزها کمتر از قبل گیج و نگران نبودنها می شوم شاید به خاطر این است که به آنها عادت کرده ام ... به هر حال امروز گزارشهای  زمین شناسی ام را بعد مدتها تمام کردم و به ارسطو دادم.... حالم خیلی خیلی بهتر است و در نهایت بگویم انگار جاده صدا می زند از دور  قدم های مرا.... به کل کل که از آسمان این روزها نگاه می کنم فقط درگیر چند موج کوچک شده ام و بس........ تو هم چند قدم بردار تا دستهایمان زودتر کنار این جاده بهم برسند... به خودم می گویم باید به بوی مهر امید وار بود و منتظر زمستان و تو بمانم..... پائیزتان زرد و پر از بوی تلاش و مدرس

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت   توسط باران | 

آنقدر دلتنگم که دستم به هیچ کاری نمیرود....هیچ جمله معترضه ای هم پیدا نمیکنم تا نبودنت را بی خیال بیان کنم .... بودنهایت هم که بیشتر از ده یا حداکثر بیست دقیقه نمیشود... ندیدنت راهم قلم می گیرم.. برای نگه داشتنت هم که دائم باید به سان شاین و قهوه فرانسه متوسل شد.... نبودنت حتی برای یک دقیقه هزار سال می شود اما وقتی که هستی با بودنت زمان تند روی عقربه ساعتم می چرخد...برای اینهمه خستگی به تویی نیاز دارم که نیستی ...این را هم اگر حد و مرز سنت های شرعی اجازه می داد می خواستم به جای قرص های اعصاب به آخر نسخه خط خطی دکتر اضافه کنم.....میدانی تازه گی ها  یک موجود حسود عاشق که نشانی تو را می داد همه اینها را گفت...هر چند تو را نمی شناختم اما گفتم اینها را بنویسم شاید تو آنها را بخوانی... اگر هم که خواستی دوباره اورا پیدا کنی همان روز شنیدم که می گفت سر سجاده می ایستد تا تو برسی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت   توسط باران | 

این روزها به کودکیم فکر می کردم و همه آن چیزهایی که در پس ذهنم از پس هزاران لحظه شیرین یا تلخ و سخت سرک می کشند... چقدر زود دستان ترد و لطیف کودکیمان به آینده ای دور رسید... چهارشنبه  صبح زود هم بازی  کودکیهایم را بدرقه کردم... حیفم آمد نگویم چقدر دوستش دارم ... جلوتر رفتم قرآن را که بالای سرش گرفتم تمام لباسهایش سرشار از آینده ای دور اما نزدیک بود ... همچنانکه رفتنش را باور می کردم ،تمامی بودنهایش را مرور کردم  .... وقتی رفت خانه مان بوی عجیبی می داد ؛ دم صبح بود و  خوابم برد... در خواب چند تکه پر پرستو رویاهایم را به نرمی یک کوچ کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت   توسط باران | 

امروز همسفر تنهایی مردی بودم که بعد از چهل و اندی سال به سنگ قبر خاطره هایش ادای احترام میکرد... روی یک تکه سنگ سیاه انگار تمام لحظاتش را جا گذاشته بود... وقتی به گوشه قبر سجده کرد، رنجش را با تمام سلو.لهایم تنفس میکردم ... ساکت مانده بودم ... فضا پر از عطر حضور کسی بود که چند لحظه قبل تر کنار سجدهای آن مرد نشسته بود و هرچند نامرئی  ،بودنش را میشد حس کرد... وقت برگشتن اما من پر از حسرت نبودن بودم و او پر از شوق حس کردن...  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت   توسط باران | 

دم صبح بود و بوی طلوع خورشید خواب سنگین و نموری شب را از من می گرفت... به رختخوابم چنگ میزنم شاید تکه های کرخی از خواب دیشب را برایم. نگه دارد ... مثل هر شب به محض بیدار شدن اول تورا به یاد می آورم وسپس بی خواب میشوم... بیحوصله و گیج بیدار میشوم اما انگار همه عضلاتم هنوز بیحس اند... سعی میکنم تلفن همراهم را از زیر شکمم بیرون بکشم ... دستم را به کناره تختم میگیرم شاید به جاذبه این همه کرخی غلبه کند... تمام بدنم گزگز میکندو به همه و خودم ناسزا میگویم... صورتم را میشورم... آب سیال گرم ذهنم را به دریچه ای که رو به بهشت باز میشود هدایت میکند و در خنکی آن به چهره خودم سلام میکنم... اگرچه بدنم سنگین است اما بنفشه های باغچه و بوی گلدان های کو چک سبزی که تازه کاشته ام ،مرا با جاذبه و هیاهوی زمین آشتی میدهندو آن وقت به روزمره های روشنم اگر چه بی تو ولی دوباره سلام میکنم....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت   توسط باران | 
... در سرابی که انتهای راه را میپوشاند،همچنان صبورانه به رسیدن خوش بینم... دلم حسابی برای یک لحظه بی خیالی تنگ شده ، کاش فقط یک شب بدون کابوسهایم بخوابم... اما انگار تمامی مردمان این شهر کابوس زده اند واگرهم بی کابوس باشند، برای درمان بی کابوسیهایشان آنقدر فداکارند که کابوس یکدیگر میشوند .... من هم به خودم دلداری   می دهم و به یک دو کابوس کوچکم  دلخوشم...این حرفهای کابوس زده را هم برای تو می نویسم ... تویی که دستهایت خالی زندگیم را پر میکرد ...نه برای اینکه دلتنگم ..نه ... بلکه از این جهت که بگویم همه ناامیدیها و کابوسهایت برای من... همه آفتابی ترین لحظه هایم برای روی ماه تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت   توسط باران | 

تمام زندگیت را هر روز مرور میکنی..تمام شادیهایت را ...تمام تنهاییهایت را و تنها به یک نقطه میرسی... عشق...حتی در لبه تاریکترین لحظات  و کثیف ترینشان باز به امید پیدا کردن روزنه ای از نور آرام و صبور نفس میکشی و با وجود همه دردها به همه حس ها پشت میکنی... میخواهم دچار باشم و به قول سپهری دچار یعنی عاشق..... و عشق و تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس........ سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت   توسط باران | 

این پست را به بهانه فارغ التحصیلی به بابک عزیز تقدیم میکنم ...و برایش آینده ای سرشار از عشق و خوشبختی آرزو میکنم.

هم بازی کودکی ام را با موهای فرفری سیاه و چشمانی درشت به خاطر می آورم ... ما هر دو میان اسباب بازیهایمان غرق میشدیم...مادر همیشه در خلوت خودش  و در کنار ما گاهی تا صبح سوزن میزد...پدر هم که معمولا دیر میرسید و یا اصلا خانه نبود...برای همین انتظارش معمولا به جایی نمیرسید و میخوابید...من و هم بازی کوچولویم هم در کنار هم میخوابیدیم.... همیشه وقتی پدر نبود بابک  دوست داشت تا کنار مادر ادای بابا را در بیاورد و به قول خودش مرد خانواده میشد...و من همیشه حسادت میکردم...از بچگی از تفنگ بیشتر از عروسکهایم لذت میبردم..بیاد ندارم خیلی خاله بازی کرده باشم...آخر هم بازیم این بازیها را بیشتر بلد بود..این را هم اضافه کنم که کشمش خیلی دوست داشت...ما در اتاق پذیرایی مان یک کتابخانه بزرگ دیواری داشتیم و بابک به هوای یک کشمش که من در بالاترین قفسه ها می گذاشتم از طبقات آن بالا میرفت و شاید باور کردنی نبود وقتی همین کشمش گذاشتن ها بالای آن کتابخانه باعث شد تا بابک راه بیافتد.....همیشه با بچه های بزرگتر از خودش دوست میشدو در مهد کودک همیشه از کلاس خردسالان بیزار بود و برای همین به کلاس ما (بزرگسالان) می آمد... مدرسه هم زودتر رفت...شناسنامه اش را یکسال بزرگتر گزفته بودند...بزرگتر که شدیم همیشه در ریاضیات از من جلوتر بود و برای همین مسایل ریاضی پنجم دبستان را با چهار عمل اصلی حل میکرد و  من گیج و مبهوت میماندم...برای همین پدرم همیشه در یک اتاق در بسته ریاضی با من کار میکرد تا بابک نشنود ولی معمولااز پشت در گوشهایش را میچسباند به در و هنوز مساله از دهان ما بیرون نیامده حل میشدو به این ترتیب همیشه زیاضیات با قهر و گریه من و داد و بیداد پدرم تمام میشد... خاطرات بچگیمان با صدای این خاطره ها و صدای شکستن دیوار صوتی و بمباران و ضد هوایی که درست جلوی خانه امان بود ... بوی خوش شیرینی نون پنجره ای مادر و....هنوز هم بهترین و ماندگارترین عطر زندگیم است...اما دیروز بابک پایان نامه کارشناسی اش را که صحافی شده بود روی میزم گذاشت ...چشمهایش پر غرور بود و من تازه متوجه شدم دیرزمانی است هم بازیم قامتی مردانه پیداکرده  ...بی اختیار بغلش کردم..نمیدانستم کی  و چطور این همه زمان گذشته بود... من مملو از گذشته به آینده ای دور چشم دوخته بودم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت   توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
درنگهای نابهنگام
برای تو . . .
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان