![]() |
![]() |
|
|
این پست را به بهانه فارغ التحصیلی به بابک عزیز تقدیم میکنم ...و برایش آینده ای سرشار از عشق و خوشبختی آرزو میکنم. هم بازی کودکی ام را با موهای فرفری سیاه و چشمانی درشت به خاطر می آورم ... ما هر دو میان اسباب بازیهایمان غرق میشدیم...مادر همیشه در خلوت خودش و در کنار ما گاهی تا صبح سوزن میزد...پدر هم که معمولا دیر میرسید و یا اصلا خانه نبود...برای همین انتظارش معمولا به جایی نمیرسید و میخوابید...من و هم بازی کوچولویم هم در کنار هم میخوابیدیم.... همیشه وقتی پدر نبود بابک دوست داشت تا کنار مادر ادای بابا را در بیاورد و به قول خودش مرد خانواده میشد...و من همیشه حسادت میکردم...از بچگی از تفنگ بیشتر از عروسکهایم لذت میبردم..بیاد ندارم خیلی خاله بازی کرده باشم...آخر هم بازیم این بازیها را بیشتر بلد بود..این را هم اضافه کنم که کشمش خیلی دوست داشت...ما در اتاق پذیرایی مان یک کتابخانه بزرگ دیواری داشتیم و بابک به هوای یک کشمش که من در بالاترین قفسه ها می گذاشتم از طبقات آن بالا میرفت و شاید باور کردنی نبود وقتی همین کشمش گذاشتن ها بالای آن کتابخانه باعث شد تا بابک راه بیافتد.....همیشه با بچه های بزرگتر از خودش دوست میشدو در مهد کودک همیشه از کلاس خردسالان بیزار بود و برای همین به کلاس ما (بزرگسالان) می آمد... مدرسه هم زودتر رفت...شناسنامه اش را یکسال بزرگتر گزفته بودند...بزرگتر که شدیم همیشه در ریاضیات از من جلوتر بود و برای همین مسایل ریاضی پنجم دبستان را با چهار عمل اصلی حل میکرد و من گیج و مبهوت میماندم...برای همین پدرم همیشه در یک اتاق در بسته ریاضی با من کار میکرد تا بابک نشنود ولی معمولااز پشت در گوشهایش را میچسباند به در و هنوز مساله از دهان ما بیرون نیامده حل میشدو به این ترتیب همیشه زیاضیات با قهر و گریه من و داد و بیداد پدرم تمام میشد... خاطرات بچگیمان با صدای این خاطره ها و صدای شکستن دیوار صوتی و بمباران و ضد هوایی که درست جلوی خانه امان بود ... بوی خوش شیرینی نون پنجره ای مادر و....هنوز هم بهترین و ماندگارترین عطر زندگیم است...اما دیروز بابک پایان نامه کارشناسی اش را که صحافی شده بود روی میزم گذاشت ...چشمهایش پر غرور بود و من تازه متوجه شدم دیرزمانی است هم بازیم قامتی مردانه پیداکرده ...بی اختیار بغلش کردم..نمیدانستم کی و چطور این همه زمان گذشته بود... من مملو از گذشته به آینده ای دور چشم دوخته بودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/20ساعت توسط باران |
|
|
امروز در میان بنفشه های باغچه بوی بهار می آمد و من سرشار از آینده ای دور به سبزی تمام گلبرگها و شاخه هایی که متورم از برگهای کوچک اند ،حسادت می کردم...آفتاب گرم زمستانی...بوی شکوفه های ریز ریز گل یخ ...لبخند سرد خاک ...انگار هنوز روحم در میان جعبه های چوبی بنفشه و نشاهای گل ها جا مانده... ذهنم را در اعماق گلبرگهای رز و بنفشه غرق می کردم و از همه زشتیها و ناامیدیها فاصله می گرفتم....................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/07ساعت توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
درنگهای نابهنگام برای تو . . . |
|
RSS
|